-
من عضوی این زمینم
1385/10/07 23:40
من عضوی این زمینم من عضوی این زمینم من با شنده ی این سرزمینم آ نجا که"برادران" ناخلفم ناشناخته گورم را کنده اند خونم را غرورم را و میهنم را در قمار جنگ باخته اند یا شاید بر گرد چرسی سفله گانی که تدریس حیا می کنند بر خونهای ناخشکیده و گرده های مردم بی نان خمیازه کشان مست می رقصند اینان قبای دین به تن دارند آزادی را و...
-
ناباوران
1385/10/07 23:30
نـــاباوران نـــــابـــــــاوران غـمنامه ی روزم را در چـار راه مـزدحـم خـواهـم آویخـت تا از تلــــــخی اش لبخـند نصیب شمــا گـردد. 11/10/2006
-
تا سرود خورشید
1385/10/07 23:27
تا سرود خورشید تا سرود خورشید ها ای خورشید منتظر ماندم که روزی خود برشب من لنگر اندازی یا میان پلک های خسته من نور را با خنده بگشایی ها ای خورشید من ندیدم مهر من نه چیدم برگ های ارغوان این جوانی را من ندیدم از برای یک صباحی روزن روشن و برای یک صدایی دست یاری را آری من ندیدم دست باز یک حقیقت را با لبانم مزه ی طمع لب...
-
کارکن
1385/10/07 23:20
کار کن راز دار غم دیرینه جان دختر بی وطن وبی مادر کاری می باید کرد کارستان بزند چنگ به تقویم جوان دست نامرد زمان را بشکن راستی را دریاب ترس وتزویر سکوت کهنه حجاب عق را مشت خاکستر کن از جهنم بزند لاله بدر آفتاب بر دل ویرانه ی ما نه نگویید که آواز دهد لانه کند زندگی پاک شود باغ شود ده به ده میوه دهد نبض زخمی زمین خواهش...
-
شاید...
1385/10/07 23:10
شـــــــــایــــد... شاید ای طفلک نا خوانده کتاب در پی ای لب لبکت حرف حقیقت بدمد شاید ای مادر بر گور شهیدان فریاد آرزو ها به دل آراسته شود شاید این فصل آمیخته به سردی و سکوت جا خالی بکند شاید این خستگی تاریخ نیز بی محابا گذرد پشت این چشم پر از اشک شما مادر من دخترکم آسمان ، سنگ ، علف وزش ابر بهاران خفته ست پای...
-
گفتی...
1385/10/07 22:56
گــفتی ... گفــــــتی که ز زندگـــی دمی باز بــگو وز چــــال و خــــم جهـان پر راز بـگو گفـــتم گفـــتم دل تــــــــرا افســــــردم گفـــــتی ز شهـــادت شهــــــــباز بگــو گفــتی غــزلی برای ویــرانه نویــــــس از پنجره های خــــون حــمـاسه نویتس ای بس نوشـــــتم پــاره هــای غــــم را گفتی ز وطـــــن به خاک بیگانه...
-
آیتی می آید
1385/10/07 22:49
آیتی می آید در نگاه شب تار خنده کردم تا سحر صبح سپید دیدم چیزی ندمید شعله سر دادم و در کوچه مردم رفتم دیدم ای واه! چه ساده چه سکوت نم نم شبنم و اشک میریزند بر لب رودخانه به خاک هیبتم بالا شد تا به کی خاموشید در سکوت زمزمه و زمزمه و بغض شکست طفل نا خوانده کتاب کنده یخن با تب تاب گفت به عتاب : از پی ابر سیاه ابر سیاه...
-
خشت یک بنیادیم
1385/10/07 22:42
خشت یک بنیادیم بی تو بودن غلط است با تو بودن، در تو آمیختن در تو خدا را دیدن آرزوی همه عمر با تو از پنجره ی صبح و صدا هر چه دشنام به زمین و به فضا است بیا بر چینیم خشت یک آخوره ایم موج افتاده در امواج روان مشت کوبنده شد و باید رفت بی تو ماندن غلط است با تو خواندن غزل لحظهِ بدرود پدر با تو رفتن راهیست با تو رزمیدن و...
-
یاد تان باشد
1385/10/07 22:33
یاد تان باشد یاد مان هست یاد تان باشد این زمستان و زمستان ها سالها رفته است و باری باز خواهد رفت داغ عفریت بر جبین آنکه وصفش را به تکرار گفت هرگز و هرگز نخواهد رفت یاد مان هست یاد تان باشد واعظان و ناصحان" شعر" در حریم سرد مست و مستانید جام خون آلود اشک طفلک بیمار نوش تان بادا !! وه چه خندانید به سوگ ما مرگ پایان دل...
-
راهیان راه آفتاب
1385/10/07 22:31
ما راهیان راه آفتاب قطره های دامن سپیده ایم عاشقان سر فراز شرزه ایم در دل سیاه شب دمیده ایم ای شکسته و خسته ها ای همیشه در نهان گریسته ها ای عزیز داغدارمن ای صدای من سلاح من وجود رزم آشنای من صبح شو سرود شو ستم کشیم ما شیفتگان قله های سر کشیم بر گزیده راه و رسم خویش ما ز راه رفته پا نمی کشیم میرویم میان دشت شب نشین می...
-
گمشده
1385/10/07 22:26
گــــــــمشده از آمــد و رفـــت آفــــتـاب بـی خبرم وز راز و نـــیاز زندگـــــی بی ثمــرم چندیست که در کنج قـفس می سوزم من گمشده ام کـوچه کجـاست تا گذرم
-
برگرد
1385/10/07 22:16
روزی اگــر به ســــوی دیـــــارم قدم نهی چشمان من به شوق تــــو گلریز می شود بر آســــتان سپـــیده و بر گــــرد شهر من نامت به عشق و بوسه شرر ریز می شود
-
برف خون
1385/10/07 22:09
هنوز اشک "داود " و" شبانه" ها جاریست و نعش شهر شهیدیست به دوش هر مادر و نقش پای ستم بر غبار کوچه ی غم هنوز بذر جنایت ز خاک می روید نوای بی کسی کلبه های ویرانه به گوش کر زمانه چه بی اثر خیالیست چگونه باز بگویم که باغ پاک خدا را به تیر مرگ نشاندند ستارگان همه گلگون و برف ها کفن گمشدگان است و واژه ها دل خونین جویبار روان...
-
هوای باران
1385/10/07 22:03
هـــــــــوای باران خـــامــوشی ابر هــــوای بــاران دارد کاردیکه به استخوان رسد افغان دارد ای دل تو بدست خویشـتن خوارشـدی برخــیز که خــزان نــیز بهـــاران دارد
-
سرود در لب
1385/10/07 22:01
من از درد جــدایی تــا به کی گــــویم ســرودم را فلک گر هستی ام را سوخت جفـایت تارو پودم را لب از لبخند ها برید نشست بر ســاحــل غمگــین بـیا جــانا بخــوان من که ســـازم هست و بودم را
-
من اینجایم
1385/10/07 21:56
من اینجایم رهی پرواز را بستند هراسی نیست من از امروز توفانی و از دیرینان سخت بارانی گریزم نیست و حتا واژهِ سرخ سرودم را به دار مرگ آویختند و بند بند سلولم را بوئیدند و بگذار زایش هر قطره را بیهوده انگارند تبر بر شاهرگ ارژنک بنشانند و بگذار هر چه آشوب است زند این قرن به زخم من و بگذارهر چه هست و بود فردا است بگذارند به...
-
من و ساحل
1385/10/07 21:53
من و ساحل کنار ساحل آرام تو گرم گفت و گپی لحظه ها ای و من در دیدگان آبی ات غرقم کرُند سرکشدت بر تپه ی مغرور خیزان باد و اما ، در دلم موجیست نا آرام نسیم اش سرد بسان لخته های خون در پیشانی مصلوب کجاست آرامش ساحل که بسپارم رکود غنچه های نو رس باغ را غم امروز را دیروز را نان را فغان تشنگی خاک را و صد هزاران را و بگذارم ز...
-
گرد باد
1385/10/07 21:50
گـــــــــرد باد گرچه رعد پا و پر تلاشی گرد باد اندکی دریغ جور رقص کور بیکرانه ات بر نگاه آسمان یادِ یاد هر ستاره است بوی انتقام باز بر من و زمینیان خسته خسته این غریو و غربت غبار از چه رو ؟ یا به وز وزی هجوم شب خواب پاک مرغک سحر را ربوده ای بر درخت و آب و خاک و پنجره حلقه های نیستی تنیده ای بر رخ گرسنه پا برهنگان...
-
صدا در زنجیر
1385/10/07 21:46
به آنانیکه سالیان غم بی سرود زیستند به مردمم و درز درز کوچه ی خرابات صــدا در زنجـــیر بخوان با ما بخوان ای پیر خرابات بلند بالا که جان از ناله ای فریاد می گیرد از آن لحظات دفن زندگی در گورهای گنگ از آن ننگ سیاه دامن تاریخ از آن تکفیر ازآن تحریم از آن توهین زهراگین و لیلام هنر در دست مکر و مرگ و نادانی بخوان درگوش کر...
-
آواره
1385/10/07 21:38
این قطعه ناچیز به آوارگان جنگ و تمام یتیمان بی سر پرست آنانی در زندگی خود جز خشونت چیزی ندیده اند تقدیم می شود آواره کودکم نام من آواره نسبم درد حرف ناگفته ی صد گفتنی ها شور پژمرده ی روز ذوق تزویر و اهانت لب مسکوت زمان پدرم را ناخلف ها سوی مسلخ بردند خواهرم را به جفا کاری خویش سنگ زدند مادرم ... بی خبرم من ندانم چه...
-
ورطه
1385/10/07 17:13
ورطه در گرداب زندگی ای دل پیوسته در تلاش گامی را به چتر موج اما نه همنوا ازبهر آشنا با هر گیاه گره درقعر شن ها نا گفته ها سروده و بس غوطه زدی رفتی تا آخرین صدای صدا ها در انتهای معرکه تا مرز نیستی در گوش های نا شنوای زمانه ها آهنگ هستی را با تارها زدی ای آن سکوت گمشده ! نا مهربان عجول چنگ شکسته ام بی آشیانه خواب با...
-
افسوس
1385/10/07 17:09
افسوس گر چه دل ها همگی سنگ شده و هوا آلوده ای دریغا افسوس اینک آن قمری آزادمنش در حصار قفس سرد با هزار درد زمان خو کرده است حمل 1379
-
زورق
1385/10/07 17:02
زورق با آنکه شب است وشب پرستان بسیار خـــامــوشی به کوه ودره می بافت تار آن نا خلــــــف رفــــیق برگشـته ز راه من زورق زرم خلـــق بدست می گیرم
-
بشکن قفس
1385/10/07 17:00
ای دل غــــــم زمـانه سنگــت کـــــرد ست در خـــامه روزگــار منگـــت کــــــرد ست این بی غـرضی مگر به قاموس تو هست بشکـــــن قفـــس اگر ننگـــت کـــــرد ست
-
کاروان
1385/10/07 16:53
آن کاروان که در دل امواج سهمگین میرفت با سرود رهایی به سوی صبح نقش کشید بر جگر جبر روزگار تا برکشد کهنه دژ سد راه را بنشاند نو بهار حقیقت برین زمین جان داد عشق نواخت به اندام زندگی راهی به جا گذاشت هست بی گمان یقین 12 نوامبر2005
-
بودن
1385/10/07 16:46
بـــــــودن بــــــــــــــودن من بر چکاد زندگی ام تا صدای است با خون خویش خط درشت نوشته ام ققنوس آتشم از راه رفته پای من هرگز نمی کشم دریا امید من بی باک و سرکشم با هرنسیم ی از سر هر بوته ی وزد با تلنگری غزلی هر تبسمی مدهوش محو ناصح دوران نمی شوم بر واژگان پاک خدا شک همی برم بی جا قدم به کوچه مردم نمی نهم از خنج پر...
-
باشه
1385/10/07 16:33
باشه بر سری آب روان من و انبوه خیالات سبک سبز سیاه گه زمین و به هوا همه ی هستی من تار تر از تاریکی باشه آمد لب جوی کرد نگاه آب نوشید و لگد بر سر صد سبزه گذاشت رفت تا باز نگردد به دیار عدم نام بلند و پوچ ما مانده ام من به تماشای جهان با شب خسته هزار بار گران دلو 1380 کین
-
شب و من
1385/10/07 16:32
نیمه شب ها که تو خوابی من قلم بر جگر جلگه غم می کارم یا صدف بر یخن شعر زمان روح من در جدل است با همه تاریکی شب و تو در خواب خوش رویاها صبح می آید و به اوراق پراکنده من خواب آلوده چه سرد می نگری کنج لب سخت غلط می خوانی دردهایکه به شب من نوشتم بر روز 21/11/2002
-
سنگسار زمزمه
1385/10/07 16:29
هـــر لحظه غم سرای مرا خار مــــی زنـی تصـــویــــر زندگــــی مرا دار مـــــی زنـی در لحظه ای که زمزمه سنگسار می شـود حـرف سکــــوت بر رخ دیــــوار می زنــی 20/2/2001
-
عشق
1385/10/07 16:23
ای عشق ای تلاش این زندگی هدر یا شازش است نگر ویرانم من هنوز بر گرد به خانه ات که تو آلوده می شوی 20 اپریل 2002