تکیه بر باد
وقت آن نیست خیالبافی کنیم
و به توجیه بنشینیم که منم
تودهها را بدوانیم تا هیچ
یاران را بفریبیم با حرف
بین بودن
و نبودن درین کنج کویر
خط روشن بکشیم
ساز سازش را در هم شکنیم
واقعیت گرچه که تلخ است و
جگر میسوزد
سفت به دیوار ستم باید کوفت
شعر را
شمشیر را
و شرنگِ چوریهای دخترِ جوگی را
بیسبب ما ننوازیم به زمین
نپرانیم به هوا
خنجری باید ساخت
بکشیم بر دل و دیدگاهِ ستمپرور روز
شعر باید بتکاند مغز استعمار را
مشت کوبد به دهان خاین
خشم باید بسراید عشق و آزادگی را
بر لب وهم
زیر دندان دموکراسی پیر
که ز چنگال کثیفاش همه جا
طالب و گند و فساد میروید
پایکوبی نکنیم
وقت آن نیست که زانو بزنیم
رو بروی ماتم
و به آزادی نیمبند فریب و غارت
سر بجنبانیم و آری گوییم
پشت آیینی که مغزش جنگ است
دزدان فربه اند
بیشماران
اسکلتّهای متحرک پی نان
و جنایت
سپهسالار است
تکیه بر باد تطاول زدن
هرزگی است
هَرَم دگم تباهی و پلید
هر کجا آباد گشت
شیرهی جان هزار کارگر است
فوران خون یاران من است
باید از ریشه و اندیشه
به خاکش فگنیم
پر پرواز رفیقان مرا بسته اگر
چارهای از بُن بم افگن آن باید جست
جهش شاخه به نور
حمله واژه به گامهای بلند
خیزش موج امید بر اندوه
بینش زنده نگهداران است
به کلاغها بسپاریم خواب را
پیش چشمان هزار زنبور زحمتکش و پاک
تن و جُلپارهی صد گانهی هر تنبلی را
با دوکارد چوپان
پاره کنیم
از تقابل نهراسیم
تکامل دارد
پشت دیوار دروغ
ضعف خونریز تن هستی را
باز پنهان نکنیم
بشناسیم فقر دردمندان را
بغض خوابیده در سینهی هر گمنام را
دست پُر خون عدو
یخن مُلک مرا پاره نمود
و تماشاگر هر فاجعه
هر نکبت شاخدار
به هر گوشهی گیتی نشویم
با سرود دریا
به بسیج همه مشتها
که شب هنگام
میان دو ستم
به فغان میخوانند
پایدار برخیزیم
وسط کوهی سخنهای سیاه
صبر و ریا
بنشانیم نهال رزم را
تا از آن راز شکوفایی انسان روید
حرف را کم کنیم
و به آوازِ نگاهِ دلِ آن کودکِ ویرانهنشین
گام رزمندگی در راه رفاه خلقها
متحد برداریم.
جدی ۱۴۰۳