به پیش
ای زندگی
آزادگی
تا عشق دمد از سنگ
بجنگد با هزار نیرنگ
برای شادی و آبادی
این خاک خون باران
قلم پی قدم بگذار
سرود تازگی را
در هوای مرگ بالا کن
نترس از دیو و دد
از هیبت نادان
اگر آن رفت و منحل شد
باکی نیست
تو آبِ حرمت و بیرنگ دلها شو
تو دریا شو
که دریا عادت طغیان به سر دارد
و آبی را به جوی توده میآرد
شفای جان گندمزار
نهالِ از مقاومت
عشق و بهروزی
میان کوچه منشاند
گریز راه مداوا نیست
مدارا است و تسلیمی
بمان
این عرصه را تنگ کن
به هر سبک که میدانی
نگاه خصم را خم کن
بسیج کن
سازمانده توده را بر گرد آگاهی
که پیشاهنگ در راه است
و ما در بامداد بام فردا
زورق و فریاد یاران را
سپاه پیشگامان را
به رسم و مغز دشمن مست خواهیم راند
مقاومت کن
مقاومت کن
که شب آبستن صبح است
و ما پیروز خواهیم شد
و ما پیروز خواهیم شد.
جشن بیداد
بوی قحطی
ماتم خلقهاست
هستی زندان است
پادشاه زندگی از بیضهی شیطان
خون میبارد
جرم میکارد
جهل و مرگ مستانه میتازد
به آبادی
جان را از مردم بینان میگیرد
واژگان را از کتابِ گل «تبسم»های بیمادر
ما
ما به خاک نم دل پُر غم
شامگاهان نعش «کندُز» را
صبحگاهان حرمتِ والای کابل را
یک به یک در گوشه گوشه
میسپاریم بیچرا در گور
لحظهها زهر است
صحنهها، اعدام آزادی
عابران از کوچه کوچیده
میهراسد طفک از بازی
شاخه از جنگل
یار دیروزم ز چوب تر «طالب جان»
آشیان از چهچههی مرغان تُهی گشتهست
قهقههی عفریت آدمخوار
بر ستیغ کوی دانش
مغز و جانم
استخوانم میکفد از بغض
نارفیقانم به تب گپ گرفتار اند
کچکول بیچارگی را در بغل دارند
دل از این نامردمیهای که مردار است
و بوی ننگ میارد
بر نمیدارند
باغ اگر بی برگ و بیبار است
نغمهای از عشق باید کاشت
سر اگر آکنده از یاس است
شهر آگاهی میان توده باید ساخت
خاک اگر در سوگ غنوده
گر اجاق خلقها بیشعله میسوزد
گناه ماست
سمت اگر روشن نبود
ای رهروی دانا
حرف را از هاله باید کند
ضرب گامت
ریشهگاهِ سستی وجدان را باید بخشکاند
میهراسد شب
رود میخواند ترا با عشق
در مسیر جنگل انسان
میسراید استواری و مقاومت را .
گر هوا آلوده است
با مکر و با میکروب
گر زمان زهری شده با سم همسایه
گرچه بود ما
غرور مان
گوشههای عزت تاریخ دور ما
باد شد
برباد رفت
«غم مخور»
پایان دنیا نیست
«فصل کار ماست»
فکر ما تا بیکران با خلق همراه است
راه
همین راه است
من عجب توقانیام در این شب وحشت سرای سرد
یاس را بشکن
ای وطن
ای پیکر خونین به آغوشم
گر نگیرم گرم سلاح ات
عاطل و گمگشته مدهوشم
مرده پندارید به زعم عشق
من اگر بیعار و خاموشم
من همان دردمند ناپایم
همین جایم
در میان سیل خون و اشک
راه فردایم
همدم و همراه میجویم
تودهای بیدار میخواهم
گر گریزانی برو آنسو
پشت سر راهیست
گر که میمانی
به پیش
رستهی ایستادگی اینجاست.
۱۴۰۲