ای نخل پر ثمر
ای دیدگان هستی و انسان
ای مهد ای فلک
ای عزمت و صلابت ایمان
دموکراسی
ما بهر آنکه روزی بهاری دمد ز تو
بس راه های پر خم و پیچ را گشوده ایم
تا انفجار فاجعه ها درغروب تنگ
تا رد پای مرگ
تا خون
تا شهادت جیحون
تا حتا
دستان پشت بسته ای مینای قهرمان
ما یاس را به همت ایمان زدوده ایم
ما ترس را به کوچه ای پستی سپرده ایم
ما رفته ایم میان هجا های زهر شب
تا صبح
تا سپید
تا باز و باز دمیدن خورشید
دمــــــــوکــــــراسی!
1فبروری 2003
دیشب تمام شب
شب بوی روز میداد
در کهکشان آتش فشان عشق پیدا بود
با چند ستاره ساده بنوشتند
در کره ای انسان
دردناکترین آواز استکبار
خاموش می گردد
غم خیمه برچیده
آن آسمان دگر بساز شب نمی بارد
چشمان به شوق خویش می گریند
دگر نمی خواهند موجودات
در یک بغل آزادی بس لال
افسرده و بیچاره ترگردند
دگر نمی خواهد انسان نیز
محبوس زر گردد
دربطن این جهنم جهان مکر
مستان تیز پرواز
مستانه می تازند
از خوشه ای اندیشه ی "بیژن"
از شعله ی ایمان "مینا"ها
فریاد شعر "خسرو" بیدار
آینده می سازند
توفان می آید
از جنس سونامی
اما نه ویرانگر
دست خدایان را می بندد
بارندگی و زندگی تقسیم می گردد
آزادی از سنگ و گیاه و دام
آبادی بس ارزان
جلادها بر جوخه های دار
دریوزگان سرمست و بی تشویش
برکوچه های بخت می رقصند
مداحیان را ذره ی وجدان خواهد داد
پایانه ی دریا
صد دخترعاشق
در انتظار ماست
باید سرودی داشت
8/6/2005
پر بارترین شاخه ای هستی
والاترین صدای صدایان
درسوز
در سرور
قایم مقام ترینِ خدایان
بخشنده ی محبت و پیمان
ای روح آفریده ای هر قوم
هر قبیله و
هر دین
"چه" عصیان "فیض" دوران
رزمیان کاخ تاریخ
زندگی را از تو مکیدند
بویِ خوی لحظه ای اوج تو میدادند
وام دار اشک بی پایان تو هستم
و خواهم بود و
خواهیم بود ای مادر
من پای درد مند ترا بوسه می زنم
وز گرد دامنت به دو چشمانم
سرمه ای.
3/3/2003
سالها رفت ولی
بعُد آن آتش جانسوز به چشم تر من
شعله ور است
می گزد روح مرا
برخیز مرد
و تو بشکن سکوت
پایان ده
بر شب تیره و دون
اندکی دورترک
نامردک
به شرفباختگی اش می بالد
من که ویرانه دست خویشم
دست خود را شکنم
یا که خنجر به گلویم ببرم
با تو می گویم
ای ناظر حق
چه کنم؟
راهی است .
21/5/2005
هر چه ایام گذشت
خاطرت از دیده نرفت
تلخ می گیرم و می بینم شیرین تر است
هیچ می اندیشی
تو چه بودی و چه کردی با خویش
نیست نیرو که به سنجد تبش قلب مرا
همه در جا مات اند
وارث هستی و امید همه
ای نشانی ز شهیدان وطن
چه طلسم بود که شکستاند ترا
رازها یادت هست
زوزهای که گذشت
اعتمادیکه به دستان تو داشتم آندم
حرف دل ساده نگاشتم
دوستدارم
دوستت میدارم
و تو فریاد زدی
گر نَرم به رهی تو بی جانم
دل به تو مسپارم
ما چه تعهد کردیم
ما چه اندیشه وسیع داشتیم
من سر افگنده ام در نزد شما
عشق
طبیعت
ای خلق
سخت می گیرم یک لمحه فراموش کنم
بغض درد می خیزد
خواب از چشمه ی دل می روبد
پا با من نرود
پس چه باید بکنم
منتظر می مانم
تا کسی آید بر دل بزند نقش ترا
یا نفس از بری این زندگی زندان رها خواهد شد
یا دو دستان مرا بار دگر خواهد بست
8/8/04
من بر دلی که حـسرت دنـــیا شکسته است
میثاق عاشق در شب توفــــانی بسته است
با فقر زیسته است و به پستی نخفته است
از قلب خویش سرود به گـــــردش می تنم
درنگ
خـــورشید عـشق مـن
در ساحـتی که شعله به هر سو فگنده بود
در خویشتن شکست و فرو ریخت
آن سان کز درنگ زمان قلب خاک درید
دریا به خون نشست
پیوند کوه و آهن و احساس زندگان
نـاگـه تـرک نمود
چـو تقــویم خـانه ام
وز شرم روز دامن من لکه لکه شد
من از شکست زندگی آغاز میکنم
شاید
او از شکست عشق !
26/5 /2005
هر چند گشته ام
هر چند دیده ام
در کهنه گر سرای که دنیا خوانده اش
در خور تو دختر خونین شراره ها
چیزی به رسم هدیه ندیدم
جز آنکه در کنار صدای رسای تو
سروی ز استقامت ایمان بنا کنم
بر تارک تبرزن این سائلان زور
بر غرفه های درد فروشان روزگار
آتش به پا کنم
گل بر تبار شعله شهیدان به شور عشق
رویش کند به دامن فردای دیگری
بن بست را ز کوچه ای انسان
رها کنم
آنگاه بهار ملت ما
سالگرد توست
خانه ام مثل دل مهتابی
نه به چشمانم اشک
نه ز یاران دیارم حرفی
نه به دل خنده ای دارم که به لب باز کنم
من دلم تنگ است
شوق در حافظه ام بی جان است
میل پرواز کجا
انتظارم
هیچ نمیدانم
و به نادانی خود زندانم
5/12/2002
بر خیز بر خیز
که سیل وحشت آمده
و می برد ترا به سوی نیستی
تمام ساز و برگ و بوم و بر
شکسته است
شراع گلبُن شفق
لبش به خون نشسته است
ببار ببار
به درد و رنج این دیار
که هست و بود نسل ما به خاک غم
نشسته است
بتاب بتاب
برین خرابه و سراب
به زیر چتر خون در آ
طلسم مرگ را شکن
شب سکوت درفگن
تو خود همیشه آفتاب
برین روال کور بتاب
تو خود همیشه سنگری
برای خلق
شتاب شتاب
که میدمد به جای لاله ها سراب
بخوان بخوان
چو قمری شکسته بال
بسان چنگ غمگسار
که گوش تیز این زمان کر است
و دست ناباوران قرن
به خون ملتم تر است
2 مارچ2001