سرخ و سفید
به مناسبت سهشنبه خونین وطنم
آسمان میغرد
برف بر خون روان میبارد
کودکم
ساده و صاف
مثل باران بهار
مثل کوهِ برفی
که ندارد به دلش
غل وغشِ
از تماشای جهان
آدمک می سازد.
دخت بیدار «هری«
که سرش قافیهها را به ردیف میشکند
ودلش شعرسپیدیست
به پندار غزل
مینویسد زیبا:
کاش از شهر اهورایی مان
انفجار و انتحار
چون زوال ظالم
تا طلوع خورشید
نیست و نابود گردد.
شهر من!
باغم خویش
گه برف و
گه خوبانه به چشم
مـــــــــــــی بارد.
م.آژن
به «شکریه تبسم» کودکی که با چند
هموطن دیگر ما در مسیر جاغوری توسط آدمخواران داعشی گروگان و بعد از شکنج طاقتفرسا
گردن زده شدند و امروز شال غم در سوگ این عزیزان در هر کران هموار است
.
راه دگر نیست
نه بخاطر انسان
نه بخاطر افغانستان
نه بخاطر نان
نه بخاطر آسایش و رفاه
فقط بخاطر گردن زدن یک گل
و یک «تبسم» معصوم
ای خلق بیشمار
باید بپاخیزیم
و لُنگی «عمر» و «غنی» غدار را
طناب دار گردن شان سازیم
نه بخاطر استقلال
نه بخاطر آزادی
نه بخاطر عدالت
نه بخاطر امنیت
فقط بخاطر ضجههای «رخشانه»
در زیر سنگ درندگان بیمار
ای خلق بیشمار
باید بپاخیزیم
و «سیاف» و «محقق» و
همکیشان شان را
گردن نه
پاره پاره نه نه
در چهار راه مزدحم دهمزنگ
و یا شاید
در قفسِ درندگان باغ وحش
یک قرن تمام
بر قنارهی قصابان
از لِنگ بیاویزیم
تا جنایتزادگان دیروز
و حرامزادگان حاکم امروز
لجنزار تاریخ ما را
با تفباران خلق داغدار
نه در تهترین دوزخ
فقط بر روی زمین
بیازمایند
که «تبسم»
مرغکی بیآزارِ نبود
که شامگاهان شغالان داعشی
نوشک جان کنند
و «رخشانه« های این سرزمین
هوسی نیستندکه طالبکان مزدور
طلب عیش نمایند.
مردم!
نه با کج سرودهی من
نه با آهنگ جاودانهی «زندگی» (*)
و نه بخاطر «خونابههای چشم مادران»
فقط بخاطر غمانگیزترین لحظه
آنگاه که جلادی «قناری کوچک»ی را
به جرم رنگ و آیین
شقه شقه میکند
و ترا
و مرا
جهان بیخبر
بیخردان قرن
و دیوانگان درنده خطاب میکنند
باید از جا برخیزیم
و هم اکنون
به آواز تندر و ترقی
یک مشت شویم
و بپاخیزیم
بهار میآید
و شمیم آزادی
عدالت دایمی را
بر محور دموکراسی
بدرقه خواهد کرد
باید برخیزیم
راه دگر نیست.
۲۱ عقرب
۱۳۹۴ م آژن- کابل
*- اشاره به شعر «زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست» سروده زنده یاد ابولقاسم لاهوتی که با صدای دلنشین احمد ظاهر ماندگار گردیده است.
در هوای خانهام دردیست!
میگزد روح مرا چون مرگ
بس هویدا
گه پنهان است
در هوای خانهام دردیست
لاله افشاندم به خونِ دل
سر برآورد با هزار مشکل
با دو چشم باز دیدم
پیچکی زردیست.
می نوازم نغمه را با رگرگ جانم
از لبانم وقتی فارغ گشت
"قصهی مفت"و دل سردیست.
ابر میخیزد ولی هنگام باریدن
باز میابم که ای او وای
توتهای گردیست.
سرزمینم را به غارت برد
مشت جانی
دست ویرانگر
از درون عصیان تاریخم
وقتی میایستم به میدان حقیقت
آه!
طعن و لعن و طُفره و پندیست.
درد ما بر وسعت خورشید
ای دریغ از این هوای سرد
جنگ ما با اژدها فردیست.
در شبی رگبار و خونریزان
یاد میارم همیش با خویش
مادرم می گفت:
روز آخر
روز نامردیست.
گر بر افرازیم به پای عشق
پرچم آزادگی را خلق
راندن چند جانی و مرتد
مثل خسی سر سری سیلاب
رُفتن گندیست.
بشکن ای دل خستگی را
بخیه زن آب و علف را
با تن خورشید
گر تو باشی یا نباشی
حرف آخر نیست
مرگ را با زندگی
پیوسته پیوندیست.
در هوای خانه ام دردیست
ای عزیزدل ز جا برخیز
قصه ای درد آفرین من
در شب تنهایی وحشت
راز دار راه و سوگندیست.
آژن - بامیان
ثور ۱۳۹۵
عزیز خاطرهها!
سروشِ خاطرهها
خروشِ برپا کن
میان کوچه درآ
انقلاب احیا کن
تو روشنی دلت را
به چشم ما بچکان
وآن عدالتِ خورشید را
به نقب نقب زمین
به زادگاه «اهورا»(۱)
دوباره مهمان کن
و با سرود سپیدار
ترانههای سحر
دخمهسار قلبم را
به این کویر بخوان.
و چون غریو بهاران
به لاله زار «مزار»(۲)
شکوه زندگی را
دسته دسته در دل یاس
میان کلبهی فقر برده
نغمه بالا کن
تمام هستی خود را
برای آبادی
به کوه و دره و دشت
هدیه کن
که روید عشق
به باغ آزادی
و من بهپاس ندایت
تا نفس جاریست
شرار شعر ترا
ای عزیز خاطرهها
سرود سرکشِ سازم
به خاک پاک «هری».(۳)
م.آژن- کابل
۲۶میزان ۱۳۹۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) مراد از اهورا همان اهورا مزدا خداوند زردشتیان است
(۲)هدف از مزار شریف مرکز بلخ باستان میباشد.
(۳)هری نام سابقه هرات اکنونی است
جوان برخیز!
دلت خونین
گلویت بغض زهراگین
جنایت بر جنایت می شود
انبار
جوان برخیز
ز جا برکن
سراسر این سیاهی را
نزن آتش به اندامت
نکن ترک وطن هرگز
عدو خرسند می گردد.
جوان برخیز
حصار بندگی
درماندگی بشکن
غمت را
در غمم پیوند زن
تا سر زند
نیروی آزادی
بکش درد ناله را از سینهات
با خشم
گرهزن مشت
که اردوی ستمکاران
بلرزد در میان کاخ اهریمن.
ترا سوگند
مکن شکوه
مزن تیر و تبر
بر ریشهگاه عشق
جهان را با ندای عدل و
آبادی
ز یوغِ جنگ و استبداد
رهاییبخش
جوان ای نبض تپنده
نسوزان استخوانت را
بسوزان شاهرگ جلاد و جاهل را
بکُش صد اژدر خُسپیده در خون را
بشوران قلبِ دردمندانِ کابل را
دگرگون ساز
زمین و کهکشان را
با توان خویش
سکوتِ نسلِ خونین را
شرار قلب
شعور زندگی
آزادگی
بخشا
که دیگر
عفت"مُسکا"
شکوهِ زلفِ صد "لیدا"
به دستان ستم پروردگان روز
نگردد پرپر و برباد.
جوان همت نما
برخیز
ستمکش را بسیج کن
گرد آگاهی
ستمگر را به آتش کش
که دیگر هیچ
نسوزد در جهنم
این زمینِ بسته در زنجیر
تنی عاشق
غرورِ دلبرِ عاشق.
م.آژن
کابل- ۴/۱۲/۱۳۹۳
هوای دُره و دار است
هوای دُره و دار است
سکوت مرگبار است
کجایی دخت وطن
شهسوار میوندم
که خواهران ترا
چون چراغ آزادی
به حکم جبر و جنایت
به سنگ میکوبند
تویی که میدانی
منی که میخوانم
بهپاس حرمت مادر
بهنام آزادی
بیا بهپا خیزیم
و گام راسخ عشق را
در این سرای ستم
به موج سرکش یک انقلاب
آمیزیم.
م.آژن
نقاش
پسرک
ای پسرک
که با عصاره جانت
زیباییها را
در بیکران هستی
جاودانه جار می زنی و
جاری میکنی
و پلیدیها را با قلمت میزدایی
تا سقف استبداد را فروکشی
شکم گرسنهات را
هیچ سخنی سیر نخواهد کرد
و دست آفریدگارت را
که مملو از احساس و
عاطفههاست
کمتر بشری بدیده تحسین
فشرده است
آیا میتوانی بر جلدم
علامت ممنوع بتراشی
و یا
خط مرگ را بر پوستم
ترسیم کنی
و مرا بی کفن
در لابلایش دفن نمایی
و از گورستانی که
مردگانش یکسان سرود میخوانند
و به دربار ندامت التجا می برند
فرسنگها دور دفن کنی
تا قرنها فاصله گیرم
آنان به خود فریبی خویش دل بسته بودند
و من
گریزانم
از این همه جُبن و جهالت
هراس از مرگ نیست
نفرت از نغمههای یک نواخت فریبندهایست
که چیزی نمیدانم
و نمیدانند
ولی مسلسل وار میخوانند.
«هراس از مرگ نیست»
زیرا
«مرگ را زیستهام»
و بارها
به سادگی یک تبسم
در سرزمینی که «گورکن اجنبیان» است
و دلباختهی آزادی
با قلب آرام
بوسیدهام
کاش میشد در گورستان
آنجا که انتظار طولانیست
و سکوت لایتناهی
مکتبِ بنا کنم
و الفبای عشق را
با ریشه گیاهان
و ذرات آب
بی هیچ ترسی
لرزی
انشا کنم
که عشق خورشید زندگیست
نه وهمی که ترا در خود پیچانده است
و برهنه
سخن از پیوستگی زندگان
و همبستگی خاک و علف
و آزادگی آدمیان بگویم
و ساده ساده
حقیقت روز را
در سلول سروی که میروید
عیان نمایم
که بهشت و دوزخی در کار نیست
به حماقت پدران مان تکیه مکن
پسرک
اگر میتوانی
سوگندت میدهم
آمو را
تنها برایمن
نه برای آنانیکه خیال بهشت
انتحارش کرده است
در تابلو زیبای
«گنگا» همیشهگیام بساز
تا جاودانه غوطهور شوم
وعاشقانه
جویباری باشم
در شط جاری خاطرهها .
کابل
جوزا ۱۳۸۹
میشود
تمــــــــــام دوزخیــان گر زنند فریاد با همت
بهشــــــت آرزوهـــــا میشـــود آباد با همت
به شرط آنکه آوازم دوصد مشت را گره سازد
زمیــن و زنـدگی هم میشــــود آزاد با همت
بدخشان در سوگ فرزندانش به ماتم نشست اما سردمداران رژیم پوشالی که مسبب این فجایع تکاندهنده اند بی دغدغه مست چانه زنیها برای تقسیم چوکی های قدرت اند تا تن خویش را از خون و استخوان ملت فربهتر سازند و به ساز بیگانگان جانانه برقصند.
سرود سر بریدهی بدخشان به سربازان دلیر افغان که قربانی توطئه و دغلکاری های ستمگران مزدور شدند تقدیم میگردد.
م. آژن
سر بریدهی بدخشان
بدخشان آه تو خون شد
بدخشان اشک تو
چون سیل جیحون شد
بدخشان را سراسر سر بریدند
ولی این هرزگان کاخ نشین
از جا نهجنبیدند
بدخشان را جنایت کشت
طبیعت کشت
سراسر فقر و وحشت کشت
و ما با اندکی افسوس
تماشا میکنیم انبوه اندوه را
تسلی میدهیم شاید که برخیزد
ز آه و نالهی "فرخنده"گان
آواز آزادی.
وطن؛
ای قامت ایستاده در ماتم
سکوت تیره را بشکن
ز جا برخیز
که ما در جهنم بیداد بس سوختیم
وطن،
این ناخلفها هر چه باشند
مرگزا اند
در روال روز
فقط ماایم که باید اشک را با همت ایمان
زنیم پیوند با خورشید
بهخون همدیاران
بهر فردایت.
در این غوغای خون آلود
سرود عشق باید خواند
نهال رزم باید کاشت.
۲۴حمل ۱۳۹۴
کابل
«فرخنده» تمنـــای بهــاران شدهیی
شعر و شرفی کتــاب یاران شدهیی
فـــرخندهترین سوژهای تـــاریخ منی
«فرخنده» نمـاد روزگــاران شـدهیی
**********************
«فرخنده» بهــار ارغوان را خـون داد
آزادگی را خـروش چون جیحـون داد
بر تارک جهل و جبر بطلان زد و رفت
بر جنبش خــلق ثـروتِ گـوناگون داد
***********************
«فرخنده» بهــــار آرزو گشت و شکست
دروازهی شیخ و شحنه را بست و شکست
حماسهی رزم و عــشق را خون بخـشید
تخدیر زمـانه را گسست رفـت و شکست
************************
«فرخنده» سرود نو بهاران شده است
آهــنگ روان درد پنـهـــــان شـده است
پشتوانهی دد و دین فـــــروشان بـدرید
درمــــانگر رنج صد هـزاران شده است
************************
«فــرخنده» به منصور زمان میمانی
هر مرتجـــــع را تــو آتـشی بر جـانی
از قوغ دلت به آفـــتاب عـشق دمــید
نـــوروز دیگر بـدون خـون خواهانی
کابل - م.آژن
۶ حمل ۱۳۹۴