شعر ِ نوشته بود دلــم ساده همچو تو
امــا چه زود دست ستم پاره پاره کرد
و تــــو ...
آخ ای ناجی من
سوختم از ظلمت شب
و ازین غربت غم های دراز
آفتاب را به طلوع یاری ده
مصلحت را بشکن
قامت قلب من از چار طرف
چه تکانی که نخورد
نه "تفاهم" نه "گذار"
هیچ از هیچ نگشود
گره کور سخن پیدا است
خرس نیرنگ و دروغ
پوست تعویض کرده
خون ما می چکد از کنج دهانش به وضوح
چه فزون بارتر از سنگ سکوتی
که تو گویی
گرگ غم با دل خلق سازش کرد
چه شد آن عهد کهن سال نیاکان دلیر
یا به تخدیر زمان خو کردیم
دلقکی چرچری میگوید:
حاصلِ باغِ دموکراسی "گنج آباد "است
وکسی هیچ نگفت
ما از چاله به چاه
و از آن تله به این جال سیاه افتادیم
باز ماایم درین جنگل آغشته بخون
که سر زلف او آشفته تر از روز من است
و ندارد کتابِ که چه باید بکنم
لاله در حسرت باران
دشت از هجرت آهو
چه فغانی که نکرد
آب از دره و کوه از دریا
چقدر بیگانه ست
چقدر مشت رذیل
همغارند
لعنت بر داغ و دروغ
که نماند، ریشه ی عشاق به دریا برسد
و گسست رابطه آب و علف
و کشید مرز جدایی ها را
من به خاموشی تو
تو به نادانی من می نگری
و کسی بخت ترا شهر به شهر
و کسی عشق مرا ده به ده
می فروشد به حرامزاده ای
مـــــا
پشت این رسم سیاه
پشت یک حرف سکوت
پشت تقدیر شماتت
قــرن ها خوابــیدیم
من به نادانی خود مغرورم
تو به خاموشی خویش
دست بی مِهر گناه می بوسی
تو اگر هیچ نباشی
من اگر هیچ شوم
آشنایان را آشتی که دهد
چورها را که کند محو ز خاک
شاخه ها را که زند پیوندی
هان ماایم به مرگ نیز شکوه می بخشیم
در هوای که جهان دهکده ایست
هویتم گمشده چون یارانم
و گرازان به تنازُع
پوزه می سایند شب های دراز
تا به تعبیر جنایت زدگان
بازسازی مجدد بکنند
شهرتم مسخ شده همسان شعور
گرد نادانی به گِرد سر ما خیمه زده
همه با داغ و دریش
همه با دنگ و جفنگ
تیشه ی غارت خویش را
به کمر بسته اند
همه با حنجره ی بیگانه
سخن از عشق به انسان و وطن میگویند
ابر تندی که بغــُرد
و نبارد
غریوش پف است.
بی سبب در دل ناباور من
گلبنی عشق نمی روید دُگم
راز تصویر کسی نقش نمی بندد
زود
آتشِ خانه ی دوست
تن سرما زده ام را چه کنم
گرم نکرد
رفتم صحرای عمل
راستی را دیدم
نه نه
شاهد آن همگی را دیدم
و به میدان خدا ایستادم
تند غریو ِ بر خاست
هستم مرد !
خسته ای کوچه ی بن بستم مرد
گر به بازوی تو یاور نشوم
پستم مرد
شب بود
قصه نبود
سادگی می خندید
می تراوید ز لبت پیروزی
ابرها می بارید
ماجرا می گفتم
جذبه ی چشم تو چرخاند مرا
تا به دور
سوی سحر
باز گفتی :
من همان فریادم
که به داد دل من کس برسد یا نرسد
باکم نیست
بیعتم را چو ورقه پاره ی چُملک مبین
اطلسم خالی نیست
هست در رگ رگ من همت آزادی هنوز
هنوز از سینه ی عشق پیچک من
سر نیاورده بیرون
هنوز با دست من آواز خدا خم نشده
هنوز بر شانه ی من انگ رسالت جاریست
دست تعهد بفشردیم و
به راه افتادیم
یک دو پسکوچه ی تنگ
یک دو حرفِ تاریک
خوش خوشک با قدم آبِ روان میرفتیم
و یکی فاصله انداخت میان من و تو
و تو رفتی خاموش
و به تنهایی دنیا
غم نو افزودی
باز من ماندم و انبوه نژند
کز این خاک و
ازین خلق به دور خواهم ریخت
نکن ای جان حــذر
پویا باش
کز این تل غریب وحشت
که گلاویز اند با حرمت باغ
و همه گور کنی آدمی اند
وطنی خواهم ساخت
به بلندای خدا
روی زمین
هویت اش آزادی
ساده چون باور عشق
مخُبرک های دلم می گویند
که حقیقت پیداست
و تو بر میگردی
با همه شور
زندگی بال دیگر مییابد
گام بارانی رفتار تو سبز باد ولی
تعهد جان مرا باور کن
کی توانم بی آب
بی دانش
بی صدای قدم آزادی
زندگی کرد
هر کجا هستی
ایستادگی کن
زندگی را آموز
سینه بگشا که حقیقت بدمد
یاس را خنده ببخش
و به تقویم جفا پرور روز آتش زن
چرت ویران جهان آباد کن
آخ ای ناجی من
به بیابان دلم نیز بیا
شهرک جان مرا روشن کن
10 اگست ۲۰۰۹
تقـــــــــــــــــدیم
به آنکه ساده به من گفت:
همیشه با دل خونین
به خنده می نگری
کـــــــــــــاش
کاش می شد کنـارت
دمکی بــــــاز نـشینم
غم دیرینه ی جان را
به هزار گونه بچینم
و بگویم
و بگویم
و دل از ذلت شب ها برهانم
کاش می شد به هوایت
خُـم غــم را بـه صدایت
بگشایم
بگشایم
و به سیال دو چشمان تو پـرواز کنم
زندگی را به دیگر گونه ی آغاز کنم
بروم بر لب هامون
کوچه ی کودکی ام را
به تمـــــاشا بنشینم
و ببینم که زمان رفته و
هنوز به کجایم
و بیابــم "حـــنا" را
که به بم بباخته پا را
و بگــویم خـــــــدا را
چه ستم ها که نکردی
کاش می شد به سراغت
در ِ هر خانه بکوبم
وطنـی گمشده ام را
عطش شگوفه ها را
هم از آنجـا
هم از اینجا
قـــطره قطره بیابم
دل تنگ دردمند را
به خروش موج دریـا
به سوهان رزم بسایم
و بگـــــــویم
و بگــــــویم
بنــویـــسید:
که کیها کیها چیها کرد
و قفـس را کی بنـا کرد
کاش می شد به صحرای دلم خنده بدوزم
غصه ها را بزدایم
و گـــــزینم آشیانه
یک جهـان از دو ترانه
بزنم به جــام "حـــافظ"
نه به شهر و کنج خانه
که دگـــر اشک نریزد
بـاغ از آب نه گُــریزد
عشق یکباره بخــــیزد
بستیزد
و کُـــشد غــول بــلا را
کاش می شد به حواس ابر و باران
به هوای روزگاران
شرر به پـــــا نمایم
"غــم نان" را
شبِ خسته ی جذام را
بکشم از این زمانه
و ستـــم را بـــدوانم
بـــدوانم
و به خــــورشید درودی
به تو ای کاش ِ دلم تازه سرودی
ز شعورم
ز شعارم
بسرایم عاشقانه
کاش می شد بیــایی
غــمم از دل بــزدایی
و بپـــــایی
و بپــــایی
8 جون 2009
گام نوین
با هــیبت عــشق جهان نــو می ســـازم
یــک سفــره سـرود ز آب جو می سازم
گـر ابــر خــدا بــه کـوچـه بــاران نکــند
شیریــن دلکــم تــرا سقـــو مـی ســـازم
آنــان کـه وطــن وطــن کشـتند خـلـق را
بــر گــردن شــان یـــوغ گـاو می سـازم
نه نه این سفله رذیلکان کـجا شـرم کجا
چـــار فــصل ضحاکـیان درو مــی سـازم
آنیـکــه نهـال مـا شکــست می شــکنــم
آنیکــه خـــمیده اسـت بـه دو مـی سـازم
صد گونه اگر به دار کشند چون منصور
گامی دگــــــری بـاز جــــلو مــی ســازم
یا فــاتح قله های عشق خــواهم گـــشت
یــا راه نــوین بـــه رهــــرو مــی ســـازم
ایـن حـلقـه ی ننـگ اگــــر بگُـسلد مـردم"آژن"قسم است جان به گرو می سازم
4 اپریل ۲۰۰۹
و نشست خــورشیـد
تقدیم به کارگران سراسر جهان
ای تو سازنده ی دنیای نوین
کارگـر - برخیز
جان به لب آمده
اشکم به فغان می سوزد
یاد آر
همت پاریس کهن
از کران تا به کران
غرش نبض زمان
مژده ناب بشر
اکتوبر
هان کجایی که بر نخ نخ خاک
خون جاریست
امپراتوری غارت
دست قحطی زدگان می گیرد!!
شرم باد هر نفس زندگی
این صبح و سرود
آزادی
گر نگیرم رهی خلق
و نشانم شیههِ ی مست ترا
بر دل خاک.
کارگر!
لنگر انداز به میدان نبرد
مرتدان گرد ستم را به دو چشمان
حقیر می مالند
نا رفیقان من افاده گران جلاد
نعره دارند " زمان آمده است "
زندگی گمشده در تنهایی
شوری
شوقی
شرری
بچشان بر لب زخمینه دهر
و سکوت منفجر ِ آواز است.
من که در خشم تو دنیای دگر می جویم
ای تو زایش گر فردای بزرگ
فکرها فاصله را بر چیده
عصرها نزدیک اند
سوسوی هست در این خانه
در آن سا حه دور
می بینم .
تکیه بر بازو ی دردمند ترین خواهم زد
عزم آفاق تو آفتاب به زمین می طلبد
زجر زنجیر تو آهنگ نوین
اوج فریاد تو اکتوبر ما خواهد بود
آخرین راه بشر.
کارگر!
گر تنند بر رهی و اندیشه تو
بار اتُــــم
چال صد حادثه را بر دارند
و جهان را به قفس گونه ی معلق به فضا
دور از دسترس انسان و گیاه
پُـــر و خالی بکنند
و صدا را به هوا تیر زنند
دژ دیوار بکشند برتل هر کلبه و راه
آفتاب را نتوان پنهان کرد
فصل انسان که شاه فصل فصول
خواهد بود
عشق می آید و
می خواند و
می ماند پاک
زندگی باز درین مرز نشست
خواهد داشت .
15 اپریل 2006
کسی و هیــچ!
کســــــی آمـد شب غم را سحر کرد
کســـــی همپای مــن عزم سفر کرد
کســـــی آمــــــد به سان زندگی بود
کسی درد مرا شـــــــور و شرر کرد
کسی در من نشست و قصه سر کرد
کســـــی حـرف دلم را سربه سر کرد
کســــی ناگـه طلوع گشت در حوادث
کســی آه کـرد و هـو کرد و نظـر کر د
کسی شهــکار شعــر شاعــران شـد
کسی از سیــــل خـــون خلق گذر کرد
کسی با خـنده اش پشت ستم کـوفت
کسی برگشت از راهـش خـطر کـــــرد
کســی آزادی را سیراب کــــــرد رفـت
کســی عـالم به خـــون زیـر و زبـر کرد
کســی آهسته می کُـشت زنــدگی را
کســی حق را ز بــوتِ خشم بــدر کرد
کسی جــان داد به پای عشق بی باک
کسی می گفت عمـرش را هـــدر کـرد
کسی حـمـاسه شــــد در شعــر "آژن"
کسـی دردا از عــشق اش حـــذر کــرد
Dec 2008
عشق را باور کن ۲
اینک که دست به شانه ی من می نهی به ناز
عشق را وطن بساز
من با تمام تعهد جانم ستاده ام
برخیز
با عطر یک ترانه وضو کن
سوگند را بجا بیاور
شب با ترنم تن تو صبح می شود
دشت با نوازش نفست باغ باغ باغ
آن سان که ابرها
با نم نم ِ نگاه تو سرشار میدمند
چــترا غرور باش
در چشم دشمنان
شامخ تراز شمایل کُهسار دور باش
گفتم دلیرانه صبور باش
اما خموش نه
چون کودکی به چهره ی غم ها بخند بخند
گفتم جسور باش
بر گوشه گوشه پشته ی برزخ بپیچ بپیچ
باران نور باش
گفتم برای شعر زمانم شعور باش
چــترا
دیر آمدی نیاز شبی خسته خسته ام
بر قله ی تمام حـــوادث نشسته ام
هـــنوز سخــن همـان ِ همـان است
آن جــبر و آن قتــــــال روان است
هنوز اسید به چهره ی "گلچهره" میزنند
هـــــنوز حـــلاج هــــا بـه دار اند
چــترای من بیـــا
آغاز کن به شوق
از هجرت شبانه ی یک مرغ
تا کچکول شکسته ی انسان نا توان
در انتظار توست
از دردها چگونه گریزم
وقتی که غصه ها
در خلوت شبانه به من حمله می کند
وقتی که لحظه ها
تلخی روزگار مرا شانه می کند
وقتی که قصه ها
از بامداد شانه من مگذرد به اشک
یاد هزار خاطره
یادواره های رزم
در مغز استخوان تن من تنیده است
شیرازه ی تحـمل دردم دریده است
میعادگاه باور من شرزه می کـــشد
من انقلاب می کنم
ای جان زندگی
در خانه
در خیال
در خط و خال یار
هر آنچه روح زندگی را بسته است به چال
من پشم و یشم گهنه گران را به آه فقر
آتش می زنم
من جال می تـنم
از گیسوی ستبر تو بر پای اژدها
با هیبت شرنگ تو بیدار می کنم
دنیای خفته را
من جان می ستانم
از داغ
از دروغ
از مرگ
از تگرگ
از آنکه خون خلق مرا ریخته بی حساب
از آنکه خواب طفل مرا کشته در سحر
از آنکه چار فصل مرا سوخته سر بسر
من درد می زدایم
از آب
از گیاه
از رگ رگ سیاه
از کف دردمند تو ای دست بی ریا
من جار می زنم
من انقلاب می کنم
ای جان زندگی
چترا خطر مکن
برخاستن نیاز زمان است
آن سان که دوستی
یک رکن زندگیست
از بهر آفتاب
یوگون پیر می کـّـند کوه را ز جای آن
زویا به شور عشق
مرگ را به خنده بست
ازسُکسُکِ شبان زمستان
مینـــا سرخ شگفت
راهی کشید و خفت
اما مـــن وتــو چه ؟
در کوچه های سرد
در سنگر نبرد
آنجا که چشم "بابه " مان را کشید به کارد
آنجا که مافیا به قمار باخته میهن ات
ناباوه گان پاک ترا کرده اند درو
یا داده اند گرو
باید به پیش تاخت
"نظم بزرگ" ببردروغ را شکست و بست
آن لحظه آن زمان
من می ستایمت
آن سان که زادگاه دلم را ستوده ام
من می کشانمت
در هر کجا که دست من آواز میدهد
در رهگذار آتش و طغیان زندگی
من می سرایمت
بالاتر از سرود خــــدایان
چون حرمت شکوه شهیدان
من می رسانمت
تا شهراه ی عزت فردای بی چرا
تا مرز انتها
من می نشانمت
بر بام آرزو
من پایتخت زندگی را با صدای تو
آزاد میکنم
من ذره ذره آب و هوا را بدست تو
آباد میکنم
من غنچه های باغ غمم را به شوق تو
شاداب می کنم
من عاشقانه های ترا
سرزمین عشق
تا دور و دور و دور
فریاد می کنم
گـــفتم :
من انقلاب می کنم
ای جان زندگی .
۲ دسامبر۲۰۰۸
آباد می سازم ترا
بــا مـن بمان با من بمـان
آزاد مــی ســــــازم تــــرا
از هـــرچه بند بندگـیست
وز هرچه رنج زندگیست
مــن بــا ســـرود سرکشم
دلــشاد مـی ســازم تـــرا
ای چـلچـــراغ خـــانــه ام
گــنج دل ویــــــرانـــــه ام
آشــتی نگـــنجـد در تـــنـم
بهـر تـو از جـان مگـــذرم
بـــرگـــردن نــامــــردمـان
دار از رگانــــم مــی تــنــم
از آهـــن ایــــن پیـــکـــرم
فــــولاد مـــی ســـازم تــرا
هــر چند دستـم بسته است
یـاران دیـروز خـسته انـــد
گــربشکـــنی بشکسته ام
برپـا شـوی مـن رستــه ام
بـــرخـیز ورنـه سفله گـان
بــــربــاد می سـازند تــــرا
رمــز و نیــاز مــن تـــویی
یــــارم دیــــارم ســـاغــرم
من بی تو هیچم هیچ هیچ
دور از تــو مـرغ بی پــرم
آغــاز منـم بشکـن رکـــود
نقــــاد می ســــازم تــــــرا
پـایـان ده عصر ِ خـستگی
فــریاد گــر شـــو زنـدگـی
بــر خــرمـن اهــــریمنـان
بــر کاخ پـــوک هــرزگان
گـوگـرد منم هـم هیــمه ام
تــند بــــاد می سـازم تــرا
با دست های کــــودکــــــم
با خون واشک چک چکم
از تـاج محـل آراستـــه تـر
از کـعبـه پــــر آوازه تــــر
چون ریشه ی اهرام مصر
بنیـــاد مــی ســـازم تــــرا
زیبـــا تــر از اوج گیـــــاه
بر قـلـه ی امــــن و رفــاه
دلبـــاز تـــر از چـهـار راه
دور از گـــزند هـر گــنــاه
از ذروه ی ایمـان خـویش
آبـــاد مــی ســـــازم تــــرا
گــر گـوش دنیا کـــر شود
بیـدادگـران یکـسر شــوند
مـــن خـــاتم ِ ویـرانگـــرم
صــد بار اگـر پرپر شــوم
آمـــــــوز نمــــــاد رزم را
کـهـــزاد مــی ســازم تــرا
از ذره ذره سنگ و خـــار
از قــتل "بــودا" و بهـــار
حــساب خــواهم مو به مو
آن لحظه روزیست یــاد آر
از خـــــاک تــا اوج فـــلک
مــن داد می ســــازم تـــرا
بـــر ایـن زمین بــی وطـن
عـشق حــاکم دوران شـود
خورشید بخواند یک غـزل
مهمـان هــر انســـان شود
نفـــــرین به تقـــویم ستــم
میـــــلاد مـی ســـــازم تـرا
2 اکتوبر 2008
۲۲ عـقـرب !
دیروز که بودی نبود م
امروز که هستم ، نیستی
آه مشوق من
فقر دیروز استوارت ساخت
و ثروت امروز ویرانت
بدین سبب است که چوب سخن
تن خجالت زدگان را نمی آزارد
و زمین ناباورانه می کـفد
و عقامت جا می یابد
بیهوده زیستن هنر نیست
چنانچه بیهوده گفتن
کفش عمل را پالش ده
یاران گمشده در راه اند
بیراهه مزن
صبح بر می خیزد
فردا را به آفتاب بسپار
شاید شک بشکند
و روز یکسان بدمد
و نان دست گدا را بوسه زند
و یک کلمه بسنده ی انسان باشد
یاد آر
اینک ۲۲عقرب است
12 نوامبر2008